تبليغاتX
________
شعر
 

 

 

مرا از خطوط مرده ی جاده نترسان

و نه از فرو رفتن ممتد هزاران عمود ِ پی در پی

 

بیخود  پای آینه را وسط کشیدی

مگر او چیزی به جز 

ضرب در *

و به علاوه ی +

چند ماده و عدد بود           (اسید فُلان و اسید بَهمان )

که از من و تو "تشکیل "  

تشکیل

تشکیل

تشکیل

تشکیل

تشکیل .... میشد ...

 

پشت شکل ساده ی یک شیشه ...

پشت ساده ی یک ... نا  ....... مرءی ..

که شاید مرا ...

تورا ...

شاید

تو را ...

مرا ....

شاید ...؟

تو را ...

مرا ....

شااااااااید ........

 

شاااا....ید

 

 

نشان میداد ....

 

 

 

 

شاید .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 1:31  توسط طارما  | 

 

 

به صدای نکره ی این خوشبختی گوش نکن

قل قل های غذا یک مشت اداست

پووووووووف

کامان !

(دیگه کیه که از پله بره بالا)

آسانسور ؟!!!!!!!!

هیچ وقت خراب نیست

و برق (دوست عزیزم)

همیشه هست

بیشتر از دردی که با ماهواره

خاموشش میکنی

/

راستی ؟!

کجای من جای نشستن داشت  ؟

/

آهن ها حوصله ندارند ...

برای رد شدن از عرضم

تنه میزنند به هم

/

زانو هایت را نشکن .

رو ی این چمن

نه کسی دولا میشود

و نه کسی حاضر است دنبال آن یکی بدود

 

کجای من سرسره  داشت ؟

 

 

هان ؟!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 0:52  توسط طارما  | 

 

 

 

بی فایده بود

هر چه دستم را به آسمان فشار دادم

بیشتر فرو رفتم

بگذر از لباس هایی

که میتوانم نپوشم

گاهی...

... با حیوانی که دور چهار زانویم پیچیده

چه کنم ؟

اگر چندش صورتم را وقت لیس زدن ببیند

چه کسی مرا  زیر پوستم نگه خواهد داشت  ؟

 

 ... ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 2:37  توسط طارما  | 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

: نه ؟

: نه !

.

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 16:12  توسط طارما  | 



سریع شکل گرفت

آنقدر سریع بئوئئ زرئمنطنهالسش


منسیمنسیننئندپپ


مسنیطمیسپپ

ئنپپپ


شکل گرفت ...




+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 23:23  توسط طارما  | 

 

 

 

این جمله به جایی نمیرسه

 

فعل بی فاعل و مفعول ...

 

 

کجایی نقطه  ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 15:27  توسط طارما  | 

 

 

چهل و هشت کیلو

کمتر از یک متر مربع

کمی بیشتر از یک ثانیه

و شاید کوچکتر از این نقطه ------------------ >   .

تق ...

این هم صدای من 

 

... میرسد  ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:57  توسط طارما  | 

 

 

روغن بادام  (یک شیشه)

پودر سیر   (یک بسته ی کوچیک)

پودر رختشویی  (یک عدد)

نمک  (دو بسته)

گردوی پوست کنده  (نیم کیلو)

سگ یا گربه ی خانگی  (یک عدد)

 یک نفر    (یک نفر)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 22:58  توسط طارما  | 

 

 

وقتی زمین با کفش هایش نقشه کشیده

تا گوش های تو را کر کند

 

روی پنجه های من حساب کن

.

.

 .

من از جانورانی که درونم قدم میزنند

اهلی ترم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 7:30  توسط طارما  | 

 

 

 

با پای من راه میرود

و گوشه های من آنقدر گرفتار اوست

که به نشستن

عادت کرده ام

 

مثل درختی که فکر میکند

زمین

از ریشه هایش  آویزان است

خودم را قطع میکنم

تا جهان از من سقوط کند

 

اما زمین

بااااز به زمین می اُفتد ...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه ...جایی برای نبودن نیست

پس درشت بنویس !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 2:30  توسط طارما  | 

 

 

ساعت از بیست و هشت هم گذشته

.

.

.

پس تو

چرا

هنوز دروغ میگویی ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 10:59  توسط طارما  | 

 

 

همه چیز مرتب است :

 

دامنم را با پیرهن یقه دارم ست میکنم

 

پول هایی برای خرج کردن دارم

 

و ...  درد هایی برای کشیدن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:29  توسط طارما  | 

 

 

 

من ها را روی هم گذاشتم

و رنگها را به هم مالیدم

خاکستر تنها کسی ست که از من میچکد

 

اما هنوز نمیدانم باید از کجا بریزم

.

.

.

از او

از او

یا

از او

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 3:38  توسط طارما  | 

 

 

 

زیاد به روزنامه ها نگاه نکن

و نه به فرشته هایی که موهای همدیگر را میکشند

بیا ببین

لای شیار های انگشتم سیاه شده

و ببین

چطور همه ی یخ هارا بدون دست آب میکنم

...

اگر من

به من و من اجازه دهد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 15:10  توسط طارما  | 

 

.....

 

 

مثل آخر تمام شب ها

میخوابم

اما

رنگها هنوز روی من راه میروند

 

!!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 2:24  توسط طارما  |