|
شعر
|
مرا از خطوط مرده ی جاده نترسان
و نه از فرو رفتن ممتد هزاران عمود ِ پی در پی
بیخود پای آینه را وسط کشیدی
مگر او چیزی به جز
ضرب در *
و به علاوه ی +
چند ماده و عدد بود (اسید فُلان و اسید بَهمان )
که از من و تو "تشکیل "
تشکیل
تشکیل
تشکیل
تشکیل
تشکیل .... میشد ...
پشت شکل ساده ی یک شیشه ...
پشت ساده ی یک ... نا ....... مرءی ..
که شاید مرا ...
تورا ...
شاید
تو را ...
مرا ....
شاید ...؟
تو را ...
مرا ....
شااااااااید ........
شاااا....ید
نشان میداد ....
شاید .
به صدای نکره ی این خوشبختی گوش نکن
قل قل های غذا یک مشت اداست
پووووووووف
کامان !
(دیگه کیه که از پله بره بالا)
آسانسور ؟!!!!!!!!
هیچ وقت خراب نیست
و برق (دوست عزیزم)
همیشه هست
بیشتر از دردی که با ماهواره
خاموشش میکنی
/
راستی ؟!
کجای من جای نشستن داشت ؟
/
آهن ها حوصله ندارند ...
برای رد شدن از عرضم
تنه میزنند به هم
/
زانو هایت را نشکن .
رو ی این چمن
نه کسی دولا میشود
و نه کسی حاضر است دنبال آن یکی بدود
کجای من سرسره داشت ؟
هان ؟!!!!!
بی فایده بود
هر چه دستم را به آسمان فشار دادم
بیشتر فرو رفتم
بگذر از لباس هایی
که میتوانم نپوشم
گاهی...
... با حیوانی که دور چهار زانویم پیچیده
چه کنم ؟
اگر چندش صورتم را وقت لیس زدن ببیند
چه کسی مرا زیر پوستم نگه خواهد داشت ؟
... ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
: نه ؟
: نه !
.
.
.
.
.
.
.
.
سریع شکل گرفت
آنقدر سریع بئوئئ زرئمنطنهالسش
منسیمنسیننئندپپ
مسنیطمیسپپ
ئنپپپ
شکل گرفت ...
این جمله به جایی نمیرسه
فعل بی فاعل و مفعول ...
کجایی نقطه ؟
چهل و هشت کیلو
کمتر از یک متر مربع
کمی بیشتر از یک ثانیه
و شاید کوچکتر از این نقطه ------------------ > .
تق ...
این هم صدای من
... میرسد ؟
روغن بادام (یک شیشه)
پودر سیر (یک بسته ی کوچیک)
پودر رختشویی (یک عدد)
نمک (دو بسته)
گردوی پوست کنده (نیم کیلو)
سگ یا گربه ی خانگی (یک عدد)
یک نفر (یک نفر)
وقتی زمین با کفش هایش نقشه کشیده
تا گوش های تو را کر کند
روی پنجه های من حساب کن
.
.
.
من از جانورانی که درونم قدم میزنند
اهلی ترم
با پای من راه میرود
و گوشه های من آنقدر گرفتار اوست
که به نشستن
عادت کرده ام
مثل درختی که فکر میکند
زمین
از ریشه هایش آویزان است
خودم را قطع میکنم
تا جهان از من سقوط کند
اما زمین
بااااز به زمین می اُفتد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه ...جایی برای نبودن نیست
پس درشت بنویس !
ساعت از بیست و هشت هم گذشته
.
.
.
پس تو
چرا
هنوز دروغ میگویی ؟
همه چیز مرتب است :
دامنم را با پیرهن یقه دارم ست میکنم
پول هایی برای خرج کردن دارم
و ... درد هایی برای کشیدن
من ها را روی هم گذاشتم
و رنگها را به هم مالیدم
خاکستر تنها کسی ست که از من میچکد
اما هنوز نمیدانم باید از کجا بریزم
.
.
.
از او
از او
یا
از او
زیاد به روزنامه ها نگاه نکن
و نه به فرشته هایی که موهای همدیگر را میکشند
بیا ببین
لای شیار های انگشتم سیاه شده
و ببین
چطور همه ی یخ هارا بدون دست آب میکنم
...
اگر من
به من و من اجازه دهد
.....
مثل آخر تمام شب ها
میخوابم
اما
رنگها هنوز روی من راه میروند
!!!!!!!!!!!